خدایا ...
 
خدايا كمكم كن تا ، به همه لبخند بزنم ، اما براي او گريه كنم

 

خدايا كمكم كن تا ، مغرور باشم ، اما براي او غرورم را له كنم



خدايا كمكم كن تا ، همه را ياري كنم ، اما او را غمخواري كنم

 

خدايا كمكم كن تا ، قوی و صبور باشم ، اما خود را فداي او سازم

 

خدايا كمكم كن تا ، با همه دوست باشم ، اما به او عشق بورزم
 


خدايا كمكم كن تا ، با آدم ها زندگي كنم ، اما براي او بميرم.

کجا بــودي وقتي برات شکستـم             يخ زده بود شـاخه گُل تو دستـــم

کجــا بـودي وقتــي غريبــي و درد            داشت مـن تنها رو ديوونه ميـــکـرد

کجــا بودي وقتي کنـار عکســـات            شبا نشستم به هواي چشمـــات

کجا بــودي ببيني مــن ميســـوزم            عيــن چشــات سيـاهه رنـگ روزم

ســـرزنشــــاي مردمـــو شنيـــدم            هــر چــي که باورت نميشه ديـدم

کنـــايه هــاشونــو به جون خريدم            نبــود ستــاره ام شبـا گريه چيـدم

کجا بودي وقتي اشکــام ميريخت           خون جاي گريه از چشام ميـريخت

کجـــا بودي وقتـــي آبـــروم مـــرد           امــا به خـاطر چشات قسم خـورد

کجـــا بودي وقتي که پرپر شـــدم           سوختم و از غمت خاکستر شدم

                               خنده واسه هميشه از لبـام رفت

                          رسيدن از مرمر رويــاهام رفت

 

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ

 

جان بي ارزشم فداي يك تار موي قطب عالم امكان، صاحب زمين و زمان، امام پيروز بر كل جهان ، منتقم و خونخواه سيد و سرور آزادگان حضرت بقية الله الاعظم  روحي له الفداء

به حق سيدنا العزيز ؛  امام سيدعلی خامنه ای (حفظه الله)
ولايـــی
بمانيم ؛؛؛ ولایـــی بميريم

خدایا خدایا تا انقلاب مهدی

از نهضت خمینی محافظت بفرما

خامنه ای رهبر به لطف خود نگه دار

ساحت روح خدا عرض ارادت میکنم
با عملدار ولایت باز بیعت میکنم
رهبر من سید علی گر خواهد از من جان و سر
سر به پایش مینهم غسل شهادت میکنم



دل خوش به عشق شما نیستم ای اهل زمین!
به خدا معشوق من اون بالاییست

کرگدن ها هم عاشق می شوند

  1. کرگدن جوان، تنهایی توی جنگل می‌رفت.. دم‌جنبانکی که همان اطراف پرواز می‌کرد، او را دید و از او پرسید که چرا تنهاست.
    کرگدن گفت: همه کرگدن ها تنها هستند.
    دم‌جنبانک گفت: یعنی تو یک دوست هم نداری؟
    کرگدن پرسید: دوست یعنی چی؟
    دم‌جنبانک گفت: دوست، یعنی کسی که با تو بیاید، دوستت داشته باشد و به تو کمک بکند
    .
    کرگدن گفت: ولی من که کمک نمی خواهم
    .
    دم‌جنبانک گفت: اما باید یک چیزی باشد، مثلاً لابد پشت تو می خارد، لای چین های پوستت پر از حشره های ریز است. یکی 
    باید پشت تو را بخاراند، یکی باید حشره های پوستت را بردارد!
    کرگدن گفت: اما من نمی توانم با کسی دوست بشوم. پوست من خیلی کلفت و صورتم زشت است. همه به من می گویند پوست کلفت
    .
    دم‌جنبانک گفت: اما دوست عزیز، دوست داشتن به قلب مربوط می شود نه به پوست
    .
    کرگدن گفت: قلب؟ قلب دیگر چیست؟ من فقط پوست دارم و شاخ
    .
    دم‌جنبانک گفت: این که امکان ندارد، 
    همه قلب دارند!
    کرگدن گفت: کو؟ کجاست؟ من که قلب خودم را نمی بینم
    !
    دم‌جنبانک گفت: خب، چون از قلبت استفاده نمی کنی، آن را نمی بینی؛ ولی من مطمئنم که زیر این پوست کلفت یک قلب نازک 
    داری.
    کرگدن گفت: نه، من قلب نازک ندارم، من 
    حتماً یک قلب کلفت دارم!
    دم‌جنبانک گفت: نه، تو یک قلب نازک داری. چون به جای این که دم‌جنبانک را بترسانی، به جای این که لگدش کنی، به جای این که دهن گنده ات را باز کنی و آن را بخوری، داری با او حرف می‌زنی
    .
    کرگدن گفت: خب، این یعنی چی؟
    دم‌جنبانک جواب داد: وقتی که یک کرگدن پوست کلفت، یک قلب نازک دارد یعنی چی؟! یعنی این که می تواند دوست داشته باشد، میتواند عاشق بشود
    .
    کرگدن گفت: اینها که می گویی یعنی چی؟
  2.  
  3. دم‌جنبانک گفت: یعنی.. بگذار روی پوست کلفت قشنگت بنشینم، بگذار..
    کرگدن چیزی نگفت. یعنی داشت دنبال یک جمله ی مناسب می گشت. فکر کرد بهتر است همان اولین جمله اش را بگوید؛ اما دمجنبانک پشت کرگدن نشسته بود و داشت پشتش را می خاراند
    .
    داشت حشره های ریز لای چین های پوستش 
    را با نوک ظریفش برمی داشت..
    کرگدن احساس کرد چقدر خوشش می آید؛ اما نمی دانست دقیقاً از چی 
    خوشش می آید!
    کرگدن گفت: اسم این
    دوست داشتن است؟ اسم این که من دلم می خواهد تو روی پشت من بمانی و مزاحم های کوچولوی پشتم را بخوری؟
    دم‌جنبانک گفت: نه اسم این نیاز است، من دارم به تو کمک می کنم و تو از اینکه نیازت برطرف می شود احساس خوبی داری، یعنی احساس رضایت می کنی؛ اما دوست داشتن از این مهمتر است.
  4. کرگدن نفهمید که دم‌جنبانک چه می گوید؛ اما فکر کرد لابد درست می گوید؛ روزها گذشت.. روزها، هفته ها و ماه ها.. و دم‌جنبانک هر روز میآمد و پشت کرگدن می نشست، هر روز پشتش را می‌خاراند و هر روز حشره های کوچک را از لای پوست کلفتش برمی داشت و می خورد و کرگدن هر روز احساس خوبی داشت.
  5. یک روز کرگدن به دم‌جنبانک گفت: به نظر تو این موضوع که کرگدنی از این که دم‌جنبانکی پشتش را می خاراند و حشره های پوستش را می خورد احساس خوبی دارد، برای یک کرگدن کافی است؟
    دم‌جنبانک گفت: نه، کافی نیست
    .
    کرگدن گفت: بله، کافی نیست. چون من حس می کنم چیزهای دیگری هم هست که من احساس خوبی نسبت به آنها داشته باشم. راستش من می خواهم تو را تماشا کنم
    .
    دم‌جنبانک چرخی زد و پرواز کرد، چرخی زد و آواز خواند، جلوی چشم های کرگدن. کرگدن تماشا کرد و تماشا کرد و تماشا کرد..
    اما سیر نشد.. کرگدن می خواست همین طور تماشا کند..
    کرگدن با خودش فکر کرد این صحنه قشنگ‌ترین صحنه ی دنیاست و این دم‌جنبانک قشنگ ترین دم‌جنبانک دنیا و او خوشبختترین کرگدن روی زمین!
  6. وقتی که کرگدن به اینجا رسید، احساس کرد که یک چیز نازک از چشمش افتاد.
    کرگدن ترسید و گفت: دم‌جنبانک، دمجنبانک عزیزم، من قلبم را دیدم، همان قلب نازکم را که می گفتی؛ اما قلبم از چشمم افتاد، حالا چکار کنم؟
    دم‌جنبانک برگشت و
    اشک های کرگدن را دید. آمد و روی سر او نشست و گفت: غصه نخور دوست عزیز، تو یک عالم از این قلبهای نازک داری.
    کرگدن گفت: اینکه کرگدنی دوست دارد دمجنبانکی را تماشا کند و وقتی تماشایش می کند، قلبش از چشمش می‌افتد یعنی چی؟
    دم‌جنبانک چرخی زد و گفت: یعنی این که کرگدن ها هم عاشق می‌شوند!
  7. کرگدن گفت: عاشق یعنی چی؟
    دم‌جنبانک گفت: یعنی کسی که قلبش از چشمهایش می چکد
    .
    کرگدن باز هم منظور دم‌جنبانک را نفهمید، اما دوست داشت دم‌جنبانک باز حرف بزند، باز پرواز کند و او باز هم تماشایش کند و باز قلبش از چشمهایش بیفتد. کرگدن فکر کرد اگر قلبش همین طور از چشم هایش بریزد، یک روز حتماً قلبش تمام می شود. آن وقت لبخندی زد و با خودش گفت: من که اصلاً قلب نداشتم! حالا که دم‌جنبانک به من قلب داد، چه عیبی دارد، بگذار تمام قلبم برای او بریزد!

بازیه عشق و ديوانگی و محبت و فضولی ...
 

يه روز عشق و ديوانگی و محبت و فضولی و.... داشتن قايم موشک

بازی می کردند تا نوبت به ديونگی رسيد همه رو پيدا کرد اما هرچی

گشت اثری از عشق نبود فضولی متوجه شد که عشق پشت يک بوته گل سرخ قايم شده وديونگی رو خبر کرد و اونم يک خار بزرگ برداشت و تو بوته گل سرخ فرو کرد صدای فرياد عشق بلند شد وقتی همه به سراغش رفتن ديدن چشماش کور شده و ديونگی که خودشو مقصر ميدونست تصميم گرفت هميشه عشقو همراهی کنه و از اون روز به بعد وقتی عشق به سراغ معشوقش ميره بدی های اونو نمی بينه و ديونگی هميشه کنارشه

 

jo849j28b194771rqvqe.jpg 
حتي نخواهي كرداين لحظه آخر وقت خداحافظ حرف مراباور؟

تنهاي تنهايم، عزم سفردارم تا ناكجاآباد، بي ياروبي ياور

قصدغزل دارم،امانمي بارد ابري كه مي بيني، اشكي براين دفتر

شايد زمان عشق وقتي دگرباشد يك روزرؤيايي يا فرصتي ديگر

بايد كه تنهارفت فعلا دراين جاده اسب مرازين كن اي عزم پا بردر

قدري محبت را دركوله ام بگذار طي مي شود راهم باياد توبهتر

اين جاده هاسردند خواهم كه بگذاري قدري ازآن آتش درزيرخاكستر

اي دوست تاهستم شبهابه يادم باش ميعادمان هرشب درماه روشنگر

حرفي ندارم من جزگريه جزاندوه پوزش كه مي ريزم برجان توآذر

اماچه بايد كرد اين سرنوشت ماست اندوه پي درپي شبهاي بي ساغر

ياد تومي آيدآن صبح روشن را وقتي زدم ناگاه تا چشمهايت پر؟

حيران شدي اما خودرارهاكردي بردوش آرامم مانند نيلوفر

اميدِ من بي تووقف چه خواهد شد بردوش غم آيا بايد گذارم سر؟

اما نه، عكس تودرماه مي افتد دركوچه مي ريزي يك آسمان گوهر

آنگه به ياد توباماه خواهم گفت ازعشق ازاحساس ازيك رُزِِِ ِ پرپر

"هرچندفروردين لطفي دگردارد اما بدك هم نيست گرماي شهريور"

اما نبايد گفت رازي كه بين ماست به چشمهاي شورياگوشهاي كر

همواره آغوشم بوي تورادارد يادت هميشه هست جاري دراين دفتر

آن قاصدك آمد ديشب پيامم داد بوي توراپاشيد ه سرتاسر

ازپنجره درماه چشم توپيدابود اشكم فروافتاد برگونه هاي تر

گفتم خداحافظ، گفتي خداحافظ؛ مكثي ولبخندي، نه بيش نه كمتر!

wn50wuopncufgd460qm.jpg

امشب خیلی خسته تر از هر روزم...

کاش میشد گوشه ای نوشت:

خدایا امشب خیلی خسته ام....

فردا صح بیدارم نکن!!

روحم میخواهد برود...

یک گوشه بنشیند...

پشتش را بکند به دنیا...

پاهایش را بغل کند

و

بلند بگویید:

* من دیگر بازی نمیکنم*

+نوشته شده در شنبه 8 بهمن1390ساعت17:3توسط M | | 4 یادگاری

آنقدر کیفم را

کنار خودم

روی نیمکت گذاشته ام

که دیگر کسی

باور نمیکند

برای تو

جا نگه داشته ام

انتظار


یه  تک درخت تناور،یه برگ ریزان رنگین 

یه سخاوت سایه،یه نسیم ملایم

یه افق دور دست، یه نگاه بی انتها

یه من ِ تنها ،یه گیسوی دور از دستان من

 یه نیمکت خالی از تو، یه انتظار بی پایان

این است رویای من


نگرانم !
براي روزهايي که مي آيند تا از تو تاوان بگيرند و تو را مجازات کنند!
نگرانم !
براي پشيماني ات، زماني که هيچ سودي ندارد!
نگرانم !
براي عذاب وجدانت ، که تو را به دار ميکشد و مي کُشد!

http://love-is-love.persiangig.com/40fzy9j.gifhttp://love-is-love.persiangig.com/40fzy9j.gifhttp://love-is-love.persiangig.com/40fzy9j.gifhttp://love-is-love.persiangig.com/40fzy9j.gifhttp://love-is-love.persiangig.com/40fzy9j.gifhttp://love-is-love.persiangig.com/40fzy9j.gifhttp://love-is-love.persiangig.com/40fzy9j.gifhttp://love-is-love.persiangig.com/40fzy9j.gifhttp://love-is-love.persiangig.com/40fzy9j.gifhttp://love-is-love.persiangig.com/40fzy9j.gif


نبــودي.. با سيــــگار تنــهايي پر مي کـردم!!
گذشت.. امــــروز ديگر قـرار بود کـه بيـايــي..
امـا کـلاغــي از سوي تـو آتـشـي برايـم آورد،
گفت: روشن کن! بکش! که او ديگر نمي آيد

http://love-is-love.persiangig.com/40fzy9j.gifhttp://love-is-love.persiangig.com/40fzy9j.gifhttp://love-is-love.persiangig.com/40fzy9j.gifhttp://love-is-love.persiangig.com/40fzy9j.gifhttp://love-is-love.persiangig.com/40fzy9j.gifhttp://love-is-love.persiangig.com/40fzy9j.gifhttp://love-is-love.persiangig.com/40fzy9j.gifhttp://love-is-love.persiangig.com/40fzy9j.gifhttp://love-is-love.persiangig.com/40fzy9j.gifhttp://love-is-love.persiangig.com/40fzy9j.gif


خواب هايت را با هرکسي شريک ميشوي ...

امـــا هنوز ...

شريک تمام بي خوابي هاي من تويـــي

http://love-is-love.persiangig.com/40fzy9j.gifhttp://love-is-love.persiangig.com/40fzy9j.gifhttp://love-is-love.persiangig.com/40fzy9j.gifhttp://love-is-love.persiangig.com/40fzy9j.gifhttp://love-is-love.persiangig.com/40fzy9j.gifhttp://love-is-love.persiangig.com/40fzy9j.gifhttp://love-is-love.persiangig.com/40fzy9j.gifhttp://love-is-love.persiangig.com/40fzy9j.gifhttp://love-is-love.persiangig.com/40fzy9j.gifhttp://love-is-love.persiangig.com/40fzy9j.gif


حمـاقـت کـه شاخ و دم نــدارد!

حمـاقـت يـعنـے مـن کـه

اينقــدر ميــروم تـا تـو دلتنـگ ِ مـن شـوے!
...
خـبري از دل تنـگـے ِ تـو نمـي شود!

برميگردم چـون

دلـتنـگـت مــي شــوم!!

http://love-is-love.persiangig.com/40fzy9j.gifhttp://love-is-love.persiangig.com/40fzy9j.gifhttp://love-is-love.persiangig.com/40fzy9j.gifhttp://love-is-love.persiangig.com/40fzy9j.gifhttp://love-is-love.persiangig.com/40fzy9j.gifhttp://love-is-love.persiangig.com/40fzy9j.gifhttp://love-is-love.persiangig.com/40fzy9j.gifhttp://love-is-love.persiangig.com/40fzy9j.gifhttp://love-is-love.persiangig.com/40fzy9j.gifhttp://love-is-love.persiangig.com/40fzy9j.gif

سکوت تلخ

سپس گندم بزرگ دیگری را دید اما باز با خود گفت

که شاید گندم بزرگ تری در انتظار او باشد.

در انتها وفتی بیش از نیمی از کشتزار گندم را تمام

 کرد ُ به این نکته پی برد که گندمی به بزرگی

آن گندمی که قبلا" دیده بود ُ نیست و فهمید که

بزرگ ترین گندم را از دست داده است و پشیمان شد.

کارش را پایان داد و با دست خالی به سوی معلم بازگشت.

معلم به او گفت : این عشق است... شما در انتظار

 یکی بهتر می مانید اما در آخر متوجه می شوید

که پیش از این ُ او را از دست داده اید.

دانش آموز پرسید : پس ازدواج چیست ؟

معلم گفت : برای اینکه به پاسخ سوالت برسی ُ به

کشتزار ذرت برو و بزرگ ترین ذرت را انتخاب کن

و باز گرد اما باز هم فقط یک مرتبه می توانی از میان

 آنها گذر کنی  و حق برگشتن و چیدن نداری .

دانش آموز به کشتزار ذرت رفت و این بار مراقب

 بود تا اشتباه گذشته را مرتکب نشود و هنگامی

که به نیمه کشتزار رسید ُ یک ذرت در حد متوسط که

راضی اش می کرد ُ چید و به سوی معلم برگشت.

معلم به او گفت : این بار تو همراه ذرت بازگشته ای...

تو در جستجوی آن چه که زیباست ُ هستی و به

او ایمان و باور داری که بهترین کسی ست که

می توانی بیابی... این ازدواج است.


 تنهایی بگو چگونه اسمت را بنویسم؟ وقتی اشکنمی گذارد اسمت را به همراه ستاره می نویسم چون مرا به یاد شبهای تارعشق می اندازد بگو چگونه درک کنم لحظات عاشقی را؟ بگو چگونه بعد از این تحمل کنم لحظات تنهایی را؟ با نوشتن تنهایی گریه ام می گیرد چه برسد به اینکه تنهایم بگذاری بگو چگونه احساسم رابنویسم که دیگر دلم از تنهایی و بدون تو بودن خسته شده....؟؟؟

 

دلم یک دنیا برات تنگ است

با خودم عهد کردم که به تو نیندیشم

نمی شود نمی توانم خیالت را از خاطرم محو کنم

وقتی اشک می ریزم شعر سهراب به خاطرم می آید

که می گوید: بهترین چیز رسیدن به نگاهی است

که از حادثه عشق تر است

و می خندم دانه های اشکم بر روی نوشته هایم می چکد

 دفترم خیس میشود و برای چند لحظه آرام میشوم و

 دوباره تو تمام ذهنم را پر می کنی