میخوام
خواننده: هایده

میخوام امروز همه نگفتنی ها رو بگم
قصه عشق گذشته قصه شادی و غم
تو گمون کردی بری دنیا تمومه واسه من
شادی از غم میمیره خنده حرومه واسه من
من نگاهم دیگه دنبال تو نیست
دلمو پس میگیرم مال تو نیست
دیگه هرگز ننویس قصه برام
برو من عشق دروغی نمیخوام
دیگه من عشق دروغی نمیخوام
نمیخوام نمیخوام نمیخوام

کاری از من نمیاد اون دلو برد
شعله عشق تو خاموش شد و مرد
وقتی دستاشو تو دستام میذاره
واسه من گرمی آفتابو داره
نگاهاش جادوییه رویا داره
طعم شیرین شکرآبو داره
من نگاهم دیگه دنبال تو نیست
دلمو پس میگیرم مال تو نیست
دیگه هرگز ننویس قصه برام
برو من عشق دروغی نمیخوام
دیگه من عشق دروغی نمیخوام
نمیخوام نمیخوام نمیخوام

میخوام امروز همه نگفتنی ها رو بگم
قصه عشق گذشته قصه شادی و غم
تو گمون کردی بری دنیا تمومه واسه من
شادی از غم میمیره خنده حرومه واسه من
من نگاهم دیگه دنبال تو نیست
دلمو پس میگیرم مال تو نیست
دیگه هرگز ننویس قصه برام
برو من عشق دروغی نمیخوام
دیگه من عشق دروغی نمیخوام
نمیخوام نمیخوام نمیخوام


عشق پاییزی من

یه روزی فكر ميكردم بدون تو ميميرم

گاهی گمان نمیکنی و میشود !




گاهی نمیشود که نمیشود!!



گاهی هزار دوره دعا بی اجابت است!



گاهی نگفته قرعه به نام تو میشود!

 

یه بار عاشق شدن بسه     یه بار تنها شدن بسه

 

نمی خوام این دل خسته    بشه تحقیر دیگه بسه

 

دیگه عاشق نمی مونم     دیگه از تو نمیخونم

 

بزار تنها باشم تنها           دیگه هرگزنمیتونم

 

دیگه این دل نمی تونه          توروبیگانه میدونه

 

شکسته این دلم صدبار      دیگه این بار نمیتونه

 

یه روز عاشق ترین بودم     برات من بهترین بودم

 

   ندونستم تورویاهات تو قلبت آخرین بودم

 

زنى به حضور حضرت داوود (علیه السلام ) آمد و گفت :

 اى پیامبر خدا پروردگار تو ظالم است یا عادل؟

داوود (علیه السلام ) فرمود:

خداوند عادلى است که هرگز ظلم نمى کند.

سپس فرمود:

 مگر چه حادثه اى براى تو رخ داده است که این سؤال را مى کنى؟

 زن گفت :

من بیوه زن هستم و سه دختر دارم ، با دستم، ریسندگى مى کنم ،

 دیروزشال بافته خود را در میان پارچه اى گذاشته بودم و به طرف بازار مى بردم، تا بفروشم،

و با پول آن غذاى کودکانم را تهیه سازم،

 ناگهان پرنده اى آمد و آن پارچه را از دستم ربود و برد،

و تهیدست و محزون ماندم و چیزى ندارم که معاش کودکانم را تامین نمایم .

هنوز سخن زن تمام نشده بود، در خانه داوود را زدند،

حضرت اجازه وارد شدن به خانه را داد،

ناگهان ده نفر تاجر به حضور داوود (علیه السلام ) آمدند،

 و هر کدام صد دینار (جمعا هزار دینار) نزد آن حضرت گذاردند

 و عرض کردند:

این پولها را به مستحقش بدهید.

حضرت داوود (علیه السلام ) از آن ها پرسید:

 علت این که شما دست جمعى این مبلغ را به اینجا آورده اید چیست ؟

عرض کردند :

ما سوار کشتى بودیم ،

طوفانى برخاست ،

 کشتى آسیب دید،

 و نزدیک بود غرق گردد و همه ما به هلاکت برسیم ،

 ناگهان پرنده اى دیدیم ،

 پارچه سرخ بسته ای سوى ما انداخت ، آن را گشودیم ،

 در آن شال بافته دیدیم ،

 به وسیله آن ، موردآسیب دیده کشتى را محکم بستیم و کشتى بى خطر گردید

 و سپس طوفان آرام شد و به ساحل رسیدیم ،

 و ما هنگام خطر نذر کردیم که اگر نجات یابیم هر کدام صد دینار، بپردازیم ،

و اکنون این مبلغ را که هزار دینار از ده نفر ما است به حضورت آورده ایم ،

 تا هر که را بخواهى، به او صدقه بدهى.

حضرت داوود (علیه السلام ) به زن متوجه شد و به او فرمود:

 پروردگار تو در دریا براى تو هدیه مى فرستد،

 ولى تو او را ظالم مى خوانى؟

 سپس ‍ هزار دینار را به آن زن داد،

و فرمود:

 این پول را در تامین معاش کودکانت مصرف کن،

 خداوند به حال و روزگار تو، آگاهتر از دیگران است.

 

و اوست آن كس كه براى شما گوش و چشم و دل پديد آورد.

 چه اندك سپاسگزاريد.

سوره مؤمنون - آیه 78

لبخند

هیچ کس آنقدر فقیر نیست که نتواند لبخندی به کسی ببخشد

                                    و

هیچ کس آنقدر ثروتمند نیست که به لبخند نیاز نداشته باشد...


 


پنجره:

پشت آن پنجره رو به افق

پشت دروازه تردید و خیال

لابه لای تن عریانی بید

من در اندیشه آنم

که تو را وقت دلتنگی خود دارم و بس.

پادشاه فصل ها پاییز !


            

دمش گرم....!!

بارون رو میگم...

قراره بیاد و به شونت بزنه و بگه خسته شدی...؟؟!!

تو امروز استراحت کن من به جات  میبارم.....!!

سلام ای غروب غریبانه ی دل

سلام ای طلوع سحرگاه رفتن

سلام ای غم لحظه های جدایی

خداحافظ ای شعر شبهای روشن

خداحافظ ای قصه ی عاشقانه

خداحافظ ای آبی روشن عشق

خداحافظ ای عطر شعر شبانه

خداحافظ ای همنشین همیشه

خداحافظ ای داغ بر دل نشسته

تو تنها نمی مانی ای مانده بی من

تو را می سپارم به دل های خسته

تو را می سپارم به مینای مهتاب

تو را می سپارم به دامان دریا

اگر شب نشینم اگر شب شکسته

تو را می سپارم به رویای فردا

به شب میسپارم تو را تا نسوزد

به دل می سپارم تو را تا نمیرد

خداحافظ ای برگ و بار دل من

خداحافظ ای سایه سار همیشه

اگر سبز رفتی اگر زرد ماندم

خداحافظ ای نوبهار همیشه

A Friend most true

 

I need to know if you’re my true friend,
Will you be by my side until the end?
 
Can I tell you my secrets deep?
And trust them in your heart you’ll keep?
 
We are neither of us without our flaws,
Can you accept mine as I will yours?
 
I’ll be a shoulder to cry on when you’re blue,
Will you be there for me when I need you?
 
No matter how busy I will make time for you,
If you are busy will you make time for me too?
 
I will take your hand and comfort your tears,
Will you hold me and soothe my fears?
 
I will give you joy and many warm smiles,
Can we share that even across many miles?
 
I will not forget what’s important to you,
Will you remember what’s important to me too?
 
With you my most favorite things I’ll share,
If only I know do you truly care?
 
If you can accept me as I do you,
Then I will know you are a friend most true.

بیا که تا نفسی هست یار هم باشیم          به غنچه های محبت بهار هم باشیم
............
     آزمودم زندگی دشت غم است         شادیش اندوه و عیشش ماتم است
............
در میان جمع مردان یا همیشه مرد باش       یا دم از مردی مزن یا یکسره نامرد باش
............
بمیرم من واسه اون دلشکسته         که چون من خیری از دنیا ندیده
............
خنده ی تلخ من از گریه غم انگیزتراست      کارم از گریه گذشته به خودم میخندم
............

دست نوشته هایی از هم خدمتی عزیزم   امیر مرشدی 

 بوشهر - شهرستان دشتستان - بخش بوشکان - روستای طلحه

نظر یادت نره ...

در دادگاه عشق ... قسمم قلبم بود وکیلم دلم و حضار جمعی از عاشقان و دلسوختگان ، قاضی نامم را بلند خواند و گناهم را دوست داشتن تو اعلام کرد و سپس محکوم شد به تنهایی و مرگ کنار چوبه دار از من خواستند  تا آخرین   خواسته ام را بگویم و من گفتم : به تو بگویند ... دوستت دارم .