نفس باد صبا مشک فشان خواهد شد عالم پیر دگرباره جوان خواهد شد
ارغوان جام عقیقی به سمن خواهد داد چشم نرگس به شقایق نگران خواهد شد
این تطاول که کشید از غم هجران بلبل تا سراپرده گل نعره زنان خواهد شد
گر ز مسجد به خرابات شدم خرده مگیر مجلس وعظ دراز است و زمان خواهد شد
ای دل ار عشرت امروز به فردا فکنی مایه نقد بقا را که ضمان خواهد شد
ماه شعبان منه از دست قدح کاین خورشید از نظر تا شب عید رمضان خواهد شد
گل عزیز است غنیمت شمریدش صحبت که به باغ آمد از این راه و از آن خواهد شد
مطربا مجلس انس است غزل خوان و سرود چند گویی که چنین رفت و چنان خواهد شد
حافظ از بهر تو آمد سوی اقلیم وجود قدمی نه به وداعش که روان خواهد شد
دوستانه عزیز خواهشمندم که ما را در این امر خیر یاری نماید به کمک شما نیاز مبرم داریم با تشکر خیریه امام علی (ع)



چگونه از تولد نوزاد ناقص جلوگیری کنیم نوزاد ناقص و ناهنجار نوزاد ناقص نوزاد روش های پیشگیری تولد نوزاد ناقص روش های پیشگیری از اختلالات ژنتیکی داشتن فرزند سالم  پیشگیری از تولد نوزاد ناقص




برچسب‌ها: کمک فوری

 دست یاری به سویتان دراز کردیم یاریمان کنید خیریه امام علی (ع)

http://moassaamamali.blogfa.com

شب های برفی یکی از قشنگترین شبهای عمر و هیچ حسی قشنگتر از قدم زدن زیر بارش برف نیست. قدم زدن زیر برف و شکستن سکوتی که با صدای برفی که زیر کفشهات له میکنی. همش پشت پنجره به خودت میگی باید بیرون بری و اثر قدم هات رو روی برف ها بزاری. وقتی اولین قدم رو روی برف ها می زاری و وقتی برف خیلی آروم گونه هات رو نوازش میده، وقتی همه جا سفید سفید می شه احساس می كنی می خوای مثل پرنده ها پرواز كنی و به اون دور دورها بری، جایی كه مثل همین برفها تا حالا كسی پاشو نذاشته.حس میکنی درهای آسمون باز میشه و خدا نهایت عشقش رو به بنده هاش نشون میده. یک عشق پاک مثل برف. و حالا نوبت به توست که تلافی کنی. هرچه تعداد قدمهات رو بیشتر میکنی علاقه ات به شب، برف و تنهایی بیشتر میشود.

به تعداد دانه های برف دوستت می دارم

 

خدايا به نام تو



دانه های سرگردان برف ، بوی شلغم و لبو ، مور مور شدن سرانگشتان ، بافتنی های

رنگی و دستكش های پشمی بچه ها ،شربت سينه و آنتی بيوتيك ،آدم برفی های بی شال

و دماغ ، سرهای در گريبان رقص برف پاك كن ها و ... همه می گويند :

زمستان است ! ... زمستان است !

با آنكه ديگر صدای مردی كه در كوچه فرياد ميزد : (( برف پارو می كنيم !)) را

نمی شنويم ، با آنكه لباسهايمان بوی نفتالين نمی دهد و ديگر كرسی افسانه شده ،

مادر بزرگ ها ديگر قصه خاله سوسك سياه را برای بچه های سپيد تعريف نمی كنند و

نوه ها يا دارند چت می كنند يا پای كانال های ماهواره نشسته اند، با آنكه صدای قل قل

سماور و به هم خوردن نعلبكی ها نمی آيد ...اما هنوز هم زمستان كه می آيد سرما

می خوريم ، هنوز هم نفت گرانترمی شود ، هنوز هم كارتن خواب ها از سرما

می ميرند هنوز هم چای خوردن و بستن پنجره ها و گرفتن درزها و از پشت شيشه

ديدن عابرهای گريزان از زير باران و برف ديدن دارد ...زمستان است ...

اگر فرصت كرديد با صدای اخوان يك بار ديگر :(( هوا بس ناجوانمردانه سرد

است ...)) را گوش كنيد .

حالم خوب است ، يعنی هنوز مجنونم و از اين جنون لذت می برم ، همه چيز خوب

است الا غم نان ...نان ... با اين زمستان سرد ، با آن برف سنگين و سفيد كه سياهی

مان را می پوشاند ، با آوار كار ... من هنوز ديوانه ام ، مستم ، من هنوز عاشق تو هستم. 

عشق اسمانی

قفــــس داران سکوتم را شکستند

 

  دل دائم صبورم را شکســـتند

 

 

به جرم پا به پای عش

بی نام

معلم عصبی دفتر را روی میز کوبید و داد زد :
سارا…دخترک خودش را جمع و جور کرد ، سرش را پایین انداخت و خودش را تا
جلوی میز معلم کشید و با صدای لرزان گفت : بله خانم؟

 

معلم که از عصبانیت شقیقه هایش می زد ، به چشمهای سیاه و مظلوم دخترک
خیره شد و داد زد :چند بار بگم مشقاتو تمیز بنویس و دفترت رو سیاه و پاره
نکن ؟ ها؟

فردا مادرت رو میاری مدرسه می خوام در مورد بچه ی بی انظباطش باهاش صحبت کنم

دخترک چانه لرزانش را جمع کرد… بغضش را به زحمت قورت داد و آرام گفت :

 

خانوم… مادرم مریضه… اما بابام گفته آخر ماه بهش حقوق میدن…  اونوقت
میشه مامانم رو بستری کنیم که دیگه از گلوش خون نیاد… اونوقت میشه برای
خواهرم شیر خشک بخریم که شب تاصبح گریه نکنه… اونوقت…

 

 

اونوقت قول داده اگه پولی موند برای من هم یه دفتر بخره که من دفترهای داداشم رو پاک نکنم و توش بنویسم…

اونوقت قول می دم مشقامو بنویسم…

 

 

معلم صندلیش را به سمت تخته چرخاند و گفت : بشین سارا…

و کاسه اشک چشمش روی گونه خالی شد…

چاووشی

 بسان رهنوردانی كه در افسانه ها گویند
گرفته كولبار زاد ره بر دوش
فشرده چوبدست خیزران در مشت
 گهی پر گوی و گه خاموش
در آن مهگون فضای خلوت افشانگیشان راه می پویند
ما هم راه خود را می كنیم آغاز
سه ره پیداست
 نوشته بر سر هر یك به سنگ اندر
حدیقی كه ش نمی خوانی بر آن دیگر
 نخستین : راه نوش و راحت و شادی
 به ننگ آغشته ، اما رو به شهر و باغ و آبادی
 دودیگر : راه نمیش ننگ ، نیمش نام
اگر سر بر كنی غوغا ، و گر دم در كشی آرام
سه دیگر : راه بی برگشت ، بی فرجام
من اینجا بس دلم تنگ است
و هر سازی كه می بینم بد آهنگ است
بیا ره توشه برداریم
قدم در راه بی برگشت بگذاریم
ببینیم آسمان هر كجا آیا همین رنگ است ؟
تو دانی كاین سفر هرگز به سوی آسمانها نیست
سوی بهرام ، این جاوید خون آشام
سوی ناهید ، این بد بیوه گرگ قحبه ی بی غم
كی می زد جام شومش را به جام حافظ و خیام
و می رقصید دست افشان و پاكوبان بسان دختر كولی
و اكنون می زند با ساغر مك نیس یا نیما
و فردا نیز خواهد زد به جام هر كه بعد از ما
سوی اینها و آنها نیست
به سوی پهندشت بی خداوندی ست
 كه با هر جنبش نبضم
 هزاران اخترش پژمرده و پر پر به خاك افتند
 بهل كاین آسمان پاك
چرا گاه كسانی چون مسیح و دیگران باشد
كه زشتانی چو من هرگز ندانند و ندانستند كآن خوبان
پدرشان كیست ؟
و یا سود و ثمرشان چیست ؟
بیا ره توشه برداریم
قدم در راه بگذاریم
به سوی سرزمینهایی كه دیدارش
بسان شعله ی آتش
دواند در رگم خون نشیط زنده ی بیدار
نه این خونی كه دارم ، پیر و سرد و تیره و بیمار
چو كرم نیمه جانی بی سر و بی دم
كه از دهلیز نقب آسای زهر اندود رگهایم
كشاند خویشتن را ، همچو مستان دست بر دیوار
 به سوی قلب من ، این غرفه ی با پرده های تار
و می پرسد ، صدایش ناله ای بی نور
كسی اینجاست ؟
 هلا ! من با شمایم ، های ! ... می پرسم كسی اینجاست ؟
 كسی اینجا پیام آورد ؟
 نگاهی ، یا كه لبخندی ؟
فشار گرم دست دوست مانندی ؟
و می بیند صدایی نیست ، نور آشنایی نیست ، حتی از نگاه
مرده ای هم رد پایی نیست
صدایی نیست الا پت پت رنجور شمعی در جوار مرگ
ملل و با سحر نزدیك و دستش گرم كار مرگ
وز آن سو می رود بیرون ، به سوی غرفه ای دیگر
به امیدی كه نوشد از هوای تازه ی آزاد
ولی آنجا حدیث بنگ و افیون است - از اعطای درویشی كه می خواند
 جهان پیر است و بی بنیاد ، ازین فرهادكش فریاد
وز آنجا می رود بیرون ، به سوی جمله ساحلها
پس از گشتی كسالت بار
بدان سان باز می پرسد سر اندر غرفه ی با پرده های تار
كسی اینجاست ؟
و می بیند همان شمع و همان نجواست
كه می گویند بمان اینجا ؟
كه پرسی همچو آن پیر به درد آلوده ی مهجور
خدایا به كجای این شب تیره بیاویزم قبای ژنده ی خود را ؟
بیا ره توشه برداریم
قدم در راه بگذاریم
كجا ؟ هر جا كه پیش آید
بدانجایی كه می گویند خورشید غروب ما
زند بر پرده ی شبگیرشان تصویر
بدان دستش گرفته رایتی زربفت و گوید : زود
وزین دستش فتاده مشعلی خاموش و نالد دیر
كجا ؟ هر جا كه پیش آید
به آنجایی كه می گویند
چوگل روییده شهری روشن از دریای تر دامان
و در آن چشمه هایی هست
 كه دایم روید و روید گل و برگ بلورین بال شعر از آن
و می نوشد از آن مردی كه می گوید
چرا بر خویشتن هموار باید كرد رنج آبیاری كردن باغی
كز آن گل كاغذین روید ؟
 به آنجایی كه می گویند روزی دختری بوده ست
 كه مرگش نیز چون مرگ تاراس بولبا
 نه چون مرگ من و تو ، مرگ پاك دیگری بوده ست
كجا ؟ هر جا كه اینجا نیست
من اینجا از نوازش نیز چون آزار ترسانم
ز سیلی زن ، ز سیلی خور
وزین تصویر بر دیوار ترسانم
درین تصویر
عمر با سوط بی رحم خشایرشا
زند دویانه وار ، اما نه بر دریا
به گرده ی من ، به رگهای فسرده ی من
به زنده ی تو ، به مرده ی من
بیا تا راه بسپاریم
به سوی سبزه زارانی كه نه كس كشته ، ندروده
به سوی سرزمینهایی كه در آن هر چه بینی بكر و دوشیزه ست
و نقش رنگ و رویش هم بدین سان از ازل بوده
كه چونین پاك و پاكیزه ست
به سوی آفتاب شاد صحرایی
كه نگذارد تهی از خون گرم خویشتن جایی
و ما بر بیكران سبز و مخمل گونه ی دریا
می اندازیم زورقهای خود را چون كل بادام
و مرغان سپید بادبانها را می آموزیم
 كه باد شرطه را آغوش بگشایند
و می رانیم گاهی تند ، گاه آرام
بیا ای خسته خاطر دوست ! ای مانند من دلكنده و غمگین
من اینجا بس دلم تنگ است
بیا ره توشه برداریم
قدم در راه بی فرجام بگذاریم

زمستان

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
سرها در گریبان است
كسی سر بر نیارد كرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را
نگه جز پیش پا را دید ، نتواند
كه ره تاریك و لغزان است
وگر دست محبت سوی كسی یازی
 به اكراه آورد دست از بغل بیرون
 كه سرما سخت سوزان است
نفس ، كز گرمگاه سینه می آید برون ، ابری شود تاریك
 چو دیدار ایستد در پیش چشمانت
نفس كاین است ، پس دیگر چه داری چشم
ز چشم دوستان دور یا نزدیك ؟
 مسیحای جوانمرد من ! ای ترسای پیر پیرهن چركین
هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... آی
دمت گرم و سرت خوش باد
سلامم را تو پاسخ گوی ، در بگشای
منم من ، میهمان هر شبت ، لولی وش مغموم
منم من ، سنگ تیپاخورده ی رنجور
 منم ، دشنام پس آفرینش ، نغمه ی ناجور
نه از رومم ، نه از زنگم ، همان بیرنگ بیرنگم
بیا بگشای در ، بگشای ، دلتنگم
حریفا ! میزبانا ! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد
 تگرگی نیست ، مرگی نیست
صدایی گر شنیدی ، صحبت سرما و دندان است
من امشب آمدستم وام بگزارم
 حسابت را كنار جام بگذارم
چه می گویی كه بیگه شد ، سحر شد ، بامداد آمد ؟
فریبت می دهد ، بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست
حریفا ! گوش سرما برده است این ، یادگار سیلی سرد زمستان است
و قندیل سپهر تنگ میدان ، مرده یا زنده
به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود ، پنهان است
حریفا ! رو چراغ باده را بفروز ، شب با روز یكسان است
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
هوا دلگیر ، درها بسته ، سرها در گریبان ، دستها پنهان
نفسها ابر ، دلها خسته و غمگین
درختان اسكلتهای بلور آجین
زمین دلمرده ، سقف آسمان كوتاه
غبار آلوده مهر و ماه
زمستان است

 

یک مشت ارزو....


آهی کشید غم زده پیری سیپد موی ،
افکند صبحگاه در آیینه چون نگاه
در لا به لای موی چو کافور خویش دید :
یک تار مو سیاه ؛
در دیدگان مضطربش اشک حلقه زد
... در خاطرات تیره و تاریک خود دوید

سی سال پیش نیز در آیینه دیده بود
یک تار مو سپید ؛
در هم شکست چهره محنت کشیده اش ،
دستی به موی خویش فرو برد و گفت : ” وای ! “
اشکی به روی آیینه افتاد و ناگهان
بگریست های های ؛
دریای خاطرات زمان گذشته بود ،
هر قطره ای که بر رخ آیینه می چکید
در کام موج ، ناله جانسوز خویش را
از دور می شنید .
طوفان فرونشست ... ولی دیدگان پیر ،
می رفت باز در دل دریا به جست و جو...
در آب های تیره اعماق ، خفته بود :
یک مشــــت آرزو !

 

- وبلاگ عاشقان
2018 All rights reserved. ©